سهشنبه ۲۳ فوریهٔ ۲۰۱۰
پسکوچه
تنه ی درخت چارمغز پیر از میانه ی دیوار قدیمی مشرف به آبشار برآمده است. صدای آبشار سکوت پسکوچه ی خاموش را در ظهر تابستان به هم می زند. برگ های روشن درخت که در معرض تابش خورشید قرار گرفته اند در حالی که از نسیم ملایم نیمروزی به لرزش درآمده اند، خود را به برگ های دیگر که نور خورشید بر آنها نمی تابد می سایند. پسکوچه شامگاهی عجیب را در پیشرو دارد. نسیمه که بیماری سل داشته و برای مداوا به مرکز ولایت برده شده بود درگذشته است و کاکای نسیمه حاجی اشرف مشغول پذیرایی از مهمانانی است که برای شرکت در عروسی دختر او ساجده از روستاهای دور آمده اند. نسیمه نامزد پسر کاکایش بود خبرهای رادیوی بی بی سی را با دقت می شنید و در میان مردان جوان قوم گاهی ادعا می کرد که یک کمونیست است اما دیگران این گفته ی او را شوخی می پنداشتند و جدی نمی گرفتند. زنان پیر او را یک دختر عادی نمی دانستند، یک روز مادرش که تصور می کرد دخترش جن زده و دیوانه شده است او را برده بود پیش آغاجان تا دعایش کند. آغا جان که هیچ کس نتوانسته بود او را به درستی بشناسد خنده ای کرده بود و به مادر نسیمه گفته بود:
- گاهی آیینه ی دل ما کوچکتر از نور تجلی اس، گاهی کوزه ی جان ما دچار دریایی می شه و بی خودی هایی دست میته و در این بی خودی حرف هایی بر زبان آدمی جاری میشه، کسی که در معرض چنین احوالی قرار می گیره، تلاش می کنه خوده متفاوت از کسایی نشان بته که در اطرافش هستن. فرقی نمیکنه که چه بگویه و چطور خوده بشناسانه: کمونیست هستم، صوفی هستم، مارکسیست هستم.
مادر نسیمه معنای حرف های آغاجان را نفهمیده بود اما به درستی حرف های او باور داشت....
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
0 نظرات:
ارسال يک نظر