امروز روز دیگری است، و دلم غم دارد امروز، به شدت غمگینم نمی دانم این ابرهای سیاه از کدام آسمان اند که سراسر دلم را فراگرفته اند. نمی دانم این بیهوشی که به هشیاری مانند است
از چیست؟ هیچ چیزی کفایتم نمی کند. در اوج شادمانی احساس اندوهی جانکاه می کنم
و در اوج اندوه به روشنایی اندکی در آفاق دور دل می بندم. نمی دانم چرا غمگینم و مدام می خواهم تنهای تنها در حال قدم زدن در کنار ساحلی دور باشم و تنها صدای مرغان دریایی و صدای آرام خوردن آب به دامن ساحل باشد و دیگر هیچ. تنهای تنها باشم دور از غوغای آدم ها و دنیاهای پر از دروغ و نیرنگ های شان. دور از آدم ها و آرزوهای یاوه ی شان دور از آدم ها و آینده ها و گذشته های خوب و بد شان. دور از خویش، دور از بیگانه، دور از آرزویی که می توان داشت، دور از همه چیز و همه کس. می خواهم تنهایی باشد و من باشم.
دلم عجیب گرفته است. سالهاست می خواهم خودم باشم. کجاست آن آزادی که بگذاری
نهال استعدادهای نهان گذاشته شده ات بزرگ شود. بروی و خودت را بکاوی و به ژرفای حقیقت غوطه ور شوی و از بودن خودت حاصلی بگیری. نمی توانی یاوه گی را نبینی.
من به رهایی خویش می اندیشم
شاید مزرعه ای مختصر در روستایی دور، شاید یک صنف شاگرد در مکتبی در دور دست های کوهستانی کشورم منتظر من اند. آه! غم نان، غم نان! اگر طعم تلخ تو را در سالهای آوارگی نچشیده بودم….
سهشنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)
3 نظرات:
سلام بر تو که ناتوان شدی، ضفیف و شکننده شدی. آن ایرجی که رنجهای کشنده تری را تحمل کرده است بیاد آر. پیشاور، تهران، کابل، مزار و جاهایی دیگر.
فکر کن کوهی، فکر کن کوه آسمایی هستی و زخم زخمت کردهاند، اما تو هنوز پابرجا هستی و استوار به زندگی ات به آیندهات، به عشقت میاندیشی. فکر کن همه این آدم ها در دور و برت مگس های هستند که وز وز می کنند و با یک وزش باد طوفنده دور می شوند و بر روی هر نجاست می نشینند. فکر کن آدمهای امروزی، مطلب آشنایند و آخرالامر به تو ضربه می زنند یا از منفعت خواهی و یا هم از عقده حقارت.
نگذار و فرصت مده به کسانی که تو را مغلوب خویش کنند و این دلتنگی ها تو را مغموم کنند.
به کارت ادامه بده و استوار باش. ورزش کن و بنویس. هر جا باشی آسمان همین رنگ است و غم نان همیشه گریبانگیر. من و تو درد دیدیم و کشیدیم. هر کسی به توان شان ما را رنجاندند و از ما سؤ استفاده کردند. از نزدیک ترین دوست بگیر تا دورهایش. اما یک چیز همیشه یاد گرفتنی و ستودنی است: بردباری، جوانمردی و استقامت. در برابر همه این ناملایمات بردبار باش ورنه خرابت می کنند،آشفته ات میکنند و سرانجام ویرانت می کنند. جوانمرد باش هرچند دیگران با تو ناجوان بودند. بزرگی انسان این است و خردمندی نیز. استقامت داشته باش. مثل یک مرد، یک کوه، یک شیر در میانه صحرا، پر از طوفان و تگرگ به راهت ادامه بده. به افقت بنگر، کجاست.
مرا میشناسی، من و تو دردهای مشترک داریم.
ن.ف
درود بر ایرج عزیز!این دلتنگی هایت حاصل میدهد وما شاهد شعرهای نابت خواهیم بود لطفن از حس سرودنت پاسداری کن. نوشته ات با شعر برادرخواندگی دارد سبز بمانی.
لطفا غمگین نباشید
ارسال يک نظر