شنبه ۵ سپتامبر ۲۰۰۹

جدا از من و با من

از خواب هایم سر بلند می کنی و شب را با چشمانی فروبسته بیدار می مانی بی آنکه بتوانی دیگری باشی. تو کیستی که هیچگاه جدا از من و با من نیستی؟ قطاری راه خود را در میانه ی جنگلی بی پایان می گشاید و خاموشی شبی دراز دامن را با صدای آهنینش بر هم می زند. مسافر خسته در جستجوی ستارگان ناپدید شده ای به آسمان چشم دوخته است. آسمان در انبوهی ابرها ستارگانش را پنهان کرده است . نگاه مرد از آسمان به زمین می لغزد: زنی با ستاره هایی از نقره در گیسو، درخششی در چشمان مرد مسافر پدید می آورد. آنطرف تر پیر مردی در حال خواندن کتابی قدیمی است. قطار در میانه ی جنگلی بی پایان می ایستد. بیدار می شوم، تو باز گشته ای و با من ـ در من ـ بیدار شده ای....

1 نظرات:

maryam گفت...

دخترک ده ساله شدم ! برگشته ام ... بیا !

ارسال يک نظر