یکشنبه ۱ مارس ۲۰۰۹

سیمای یک مرگ

یوسف قوماندان پدر کلان مرا به کوچه فراخوانده بود. کسی در کوچه نبود. پدر کلانم با یوسف قوماندان صحبت می کرد. یوسف قوماندان سوار بر اسب سرکش و سرخ رنگی بود. در پشت اسب دختر خوردسالی سوار بود این دختر به پدر کلان من به زبان فارسی می گفت: کاکا جان مره می کشه، پدر کلانم که معلوم بود نمی توانست این دختر را از کام مرگ نجات دهد، به او می گفت: نی نمی کشه. در کوچه کسی نبود، آفتاب از پشت آخرین تپه‌ها ناپدید می‌شد و تاریکی شب آهسته آهسته سراسر دهکده را فرا می‌گرفت. پدرکلان، با مردی که حالا تفنگ بر شانه داشت و جانش دستخوش غرور بود، سال‌ها پیش طرح آشنایی ریخته بود. اما آن روز،‌ گویی این مرد آمده بود تا گرگی را که سال‌ها در لباس شبان زندگی کرده بود به همه بنمایاند. هوا تاریک می‌شد، اسب چموش او به راه افتاد و صداها در میان گرد و خاکی که از سم اسب برخاسته بود، ناپدید شد. آن شب در خانه ی ما همه می دانستند که بر آن دختر چه می گذرد. تابستان بود، ما همه در برنده می خوابیدیم، مادر کلانم لحظه ای از گورستان دهکده که حالا چراغانی شده بود چشم بر نمی داشت و در حالی که از دور به آن خیره شده بود غرق در افکار خود بود. شاید مادر کلان پایان زود هنگام یک آغاز شتاب زده را در سیمای چراغانی گورستان تماشا می کرد. از آغاز رفتن دختران محله به مکتب دیری نمی گذشت که مجاهدان آمدند و با خشم مکاتب را به آتش کشیدند. آن شب دخترک مهمان گورستان بود. نخستین مجاهدان روستای من هنوز جایی برای خوابیدن نداشتند و شاید هم داشتند اما ترجیح داده بودند شبی را در گورستان به صبح برسانند. اما فردای آن شب آشکار شد که دخترک را کشته بودند. نمی دانم با جنازه اش چه کردند آیا در همانجا به خاکش سپردند یا به خانواده اش در تگزار تحویل دادند. شاید نخستین چیزهایی که از روزگار کودکی به یاد دارم چیزی هایی در همین حول و حوش و متعلق به سال هایی باشد که به تازگی روزگار داودخان به سر رسیده بود و حکومت مورد حمایت شوروی در صدد استحکام پایه های حاکمیتش در محلات دور افتاده بود.

3 نظرات:

ناشناس گفت...

ادمها وقتی از افغانستان و آن پس منظر های وحشتناکش به غرب میاید باز اشتهای قصه نویسی از آنروزگار و دیار خیالی بر سرش می زند. تو گویی از دریچه بهشت داری توصیف جهنم می کنی. راستی پدر کلانت چار مانع یوسف قومندان نشد که آن دخترک را نکشد. درین جا اشاره ای به مخالفت اش نکرده ای آدم فکر می کند که پدرکلانت با آن قومندان در مورد کشتن آن دخترک مشوره مثبت دارند. کاکایت هم مرد انقلابی بوده ولی جالب این است که در آن کشاکش بیرق سازی ترا تنها بوی سپیدار سر مست کرده است.
خیلی جالب است ادامه بده عزیزم

ولید

عبدالواحد رفیعی گفت...

سلام دوست عزیزم
بسیارتلخ بود
ولی علت مرگ دخترک؟

آذین گفت...

« ...سال هایی که به تازگی روزگار داودخان به سر رسیده بود و حکومت مورد حمایت شوروی در صدد استحکام پایه های حاکمیتش در محلات دور افتاده بود.»
« ...از آغاز رفتن دختران محله به مکتب دیری نمی گذشت که مجاهدان آمدند و با خشم مکاتب را به آتش کشیدند. آن شب دخترک مهمان گورستان بود »
زمان وقوع حادثه ، گنگ است . یوسف قوماندان مجاهد است ، یا خلقی ؟ عکس العمل پدر کلان شما در مقابل تقاضای مظلومانه آن دخترک ، فقط بی تفاوتی و بس ؟!
شاید اگر به جای آن دخترک ، نواسه اش را میبردند ، او بی خیال خانه میرفت ؟ مگر در آن محله ، غیرت و مردانه گی مرده بود ؟
بهتر است داستان را دوباره بنویسید . مرسی .
آذین .

ارسال يک نظر