یکشنبه ۱ مارس ۲۰۰۹

بیرق‌ها و بام‌ها

کاکای من سپیداری را که هنوز در نخستین ماه های سر بر آوردنش بود و تازه برگ های کوچکش در هوای بهار به لرزش در می آمدند، از ریشه کند، آن را تراشید و پوست سبزش را دور کرد. بوی پوست سپیدار که من آن را بسیار دوست می داشتم در هوا پراگنده شد. کاکایم در یک سر این چوب تازه و تر، پارچه ی سرخی بست و بدینگونه بیرق سرخی که نشانه ی نا خواسته ی خشنودی خاندان ما از پیروزی انقلاب بود بر دیوار بلند مشرف به کوچه، در خانه ی ما آویخته شد. دیگران نیز همین کار را کردند. نگاه که می کردی سراسر قریه را بیرق سرخ فرا گرفته بود و اهتزاز بیرق ها چشم اندازی سرخ به رنگ خون را تا دور ها می گسترانید.گویی در آن دورها آسمان آبی در انتهای دریایی از خون شناور شده است. از خوب و بد روزگار با خبر نبودم در آن سالها پدرم در غزنی به خدمت افسری مشغول بود و من که بیش از شش سال نداشتم و نواسه ی ارشد پدرکلان خود بودم همیشه با او می بودم. مدتی گذشت، شبی در حاشیه ی قریه در خانه ی مامای پدر به مهمانی رفته بودیم، مهمانخانه ی مردان پر از افرادی بود که هیچ کدام شان را نمی شناختم، اینها از دیگر قسمت های دهکده آمده بودند تا با تفنگ های شان از ده محافظت کنند. گل آقا پسرکاکای پدرم نیز در میان آنان بود. همه گوش به رادیو بودند و دم به دم درباره ی خبرهایی که از کابل پخش می شد چیزهایی می گفتند. یکی گفت حفیظ الله امین "بر تخت نشسته" است. کوچکتر از آن بودم که بدانم چه تفاوتی میان او و نورمحمد ترکی که حالا از قدرت کنار زده شده بود، وجود دارد. روزی همه ی مردم به محلی در خارج از روستا فرا خوانده شدند. همه رفتند پدرکلان مرا هم با خودش برد. مردی را به یاد می آورم که لباس خاکی رنگ نظامی بر تن داشت. نمی دانم چه کسی گفته بود که اسم او لونگ خان است. لونگ خان همه را با دقت ورانداز می کرد و یکی یکی افراد دلخواهش را فرا می خواند و دستور می داد سوار گاز شصت و ششی که آنجا بود شوند. پدرکلان من و دو تا از برادرانش، شوهر خاله ام و پدرکلان مادری ام از جمله ی سوار شدگان به آن موتر بودند. پدر کلان، مرا به کاکایم سپرد و با لبخندی مبهم دستی به رویم کشید و برخاست. مردم پراگنده شدند. کاکایم سراسیمه بود، بر می گشتیم. کسانی مشغول کندن سنگر بودند. همه چیز برای من مبهم و دور از فهم بود. یک سال گذشت و هیچ خبری از هر دو پدرکلان من و رفتگان دیگر نبود. یک سال بعد از این واقعه خیراتی در خانه ی ما به راه افتاد و آن شب مادربزرگ با صدای بلند می گریست و به زانوهای خود می زد و می گفت فرزندانش یتیم شده اند. من که یک سال تمام از همه پرسیده بودم پدرکلانم را کجا برده اند و چرا بر نمی گردد آنشب برای نخستین بار فهمیدم که پدربزرگ دیگر برنخواهد گشت.

0 نظرات:

ارسال يک نظر