امروز روز دیگری است، و دلم غم دارد امروز، به شدت غمگینم نمی دانم این ابرهای سیاه از کدام آسمان اند که سراسر دلم را فراگرفته اند. نمی دانم این بیهوشی که به هشیاری مانند است
از چیست؟ هیچ چیزی کفایتم نمی کند. در اوج شادمانی احساس اندوهی جانکاه می کنم
و در اوج اندوه به روشنایی اندکی در آفاق دور دل می بندم. نمی دانم چرا غمگینم و مدام می خواهم تنهای تنها در حال قدم زدن در کنار ساحلی دور باشم و تنها صدای مرغان دریایی و صدای آرام خوردن آب به دامن ساحل باشد و دیگر هیچ. تنهای تنها باشم دور از غوغای آدم ها و دنیاهای پر از دروغ و نیرنگ های شان. دور از آدم ها و آرزوهای یاوه ی شان دور از آدم ها و آینده ها و گذشته های خوب و بد شان. دور از خویش، دور از بیگانه، دور از آرزویی که می توان داشت، دور از همه چیز و همه کس. می خواهم تنهایی باشد و من باشم.
دلم عجیب گرفته است. سالهاست می خواهم خودم باشم. کجاست آن آزادی که بگذاری
نهال استعدادهای نهان گذاشته شده ات بزرگ شود. بروی و خودت را بکاوی و به ژرفای حقیقت غوطه ور شوی و از بودن خودت حاصلی بگیری. نمی توانی یاوه گی را نبینی.
من به رهایی خویش می اندیشم
شاید مزرعه ای مختصر در روستایی دور، شاید یک صنف شاگرد در مکتبی در دور دست های کوهستانی کشورم منتظر من اند. آه! غم نان، غم نان! اگر طعم تلخ تو را در سالهای آوارگی نچشیده بودم….
سهشنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹
سرزمین من
بیگانه وار در زادگاه خویش فرود آمدم، سلام ای صداهای همیشه آشنا! سلام ای بوهای همیشه در مشام! سلام ای باروت های هنوز منفجر ناشده! این بار واپسین خبر، انتشار گزارشگری در هوا بود به جای گزارشی و بدل شدن زنده های دیگری به مرده های دیگر.
به قتلگاه هایی نظر می دوزم، به خیابان هایی مغموم که انتحاری ها و قربانیان شان در آن قدم می زنند. خیابان های پایتخت: با دختران سیه پوش اما خندانش که هر کدام گورستانی کوچک اند. در کجای این شهر آزادی را خواهم یافت؟ در کجای این شهر تو را خواهم یافت؟ ای آرمان نهفته در کلام! که زینه های سعود بودی! در کجای این شهر بیابم کسی را که فرودستان بعد از خویش را قربانی فراموشکاری های خویش نمی خواهد؟ در نابودی کوشیدیم تا از نابودن نجات یافته باشیم. ای آزادی!
شنبه ۵ سپتامبر ۲۰۰۹
جدا از من و با من
از خواب هایم سر بلند می کنی و شب را با چشمانی فروبسته بیدار می مانی بی آنکه بتوانی دیگری باشی. تو کیستی که هیچگاه جدا از من و با من نیستی؟ قطاری راه خود را در میانه ی جنگلی بی پایان می گشاید و خاموشی شبی دراز دامن را با صدای آهنینش بر هم می زند. مسافر خسته در جستجوی ستارگان ناپدید شده ای به آسمان چشم دوخته است. آسمان در انبوهی ابرها ستارگانش را پنهان کرده است . نگاه مرد از آسمان به زمین می لغزد: زنی با ستاره هایی از نقره در گیسو، درخششی در چشمان مرد مسافر پدید می آورد. آنطرف تر پیر مردی در حال خواندن کتابی قدیمی است. قطار در میانه ی جنگلی بی پایان می ایستد. بیدار می شوم، تو باز گشته ای و با من ـ در من ـ بیدار شده ای....
جمعه ۲۴ ژوئیهٔ ۲۰۰۹
تلویزیون در کف دست
برادرم می گفت: نوجوان مزاری قدیفه اش را روی شانه انداخته و در سایه ی درختی در ایستگاه ظاهرا منتظر تاکسی لینی /خطی است. انگار با کسی حرف می زند اما کسی در اطراف او دیده نمی شود. می بینم که می خندد با صدای بلند.
با کنجکاوی گستاخانه ای به او نزدیک می شوم. تلفن همراهی در دست دارد و سرگرم تماشای تصاویر متحرکی در آن است. صدای آشنای یکی از مجریان تلویزیون طلوع را می شنوم که ساعت را اعلام می کند و به اجرای اخبار نیم روزی می پردازد. این همسایه ی من با تلفن همراهش در حال تماشای برنامه ی زنده ی تلویزیونی است.
باور کردنی نیست اما سرعت گسترش استفاده از تکنولوژی اطلاعاتی این سال ها در افغانستان به حدی بوده که همه ی باور نکردنی ها را به واقعیت های ملموس بدل کرده است.
تا پیش از آمدن طالبان در سال ۱۳۷۶ مردم این شهر فقط به یک شبکه ی تلویزیون محلی دسترسی داشتند که امواج پخش آن به مشکل از شعاع دو کیلومتری مرکز پخش فراتر می رفت.
حالا نزدیک به بیست شبکه ی تلویزیون خصوصی و غیر خصوصی در این کشور فعالیت دارند که دستکم پنج تای آن در مزارشریف هم به سادگی و بدون نیاز به آنتن قابل دریافت است.
تلفن های جدید همراه که ارزش شان معادل سه صد دالر امریکایی ست حالا در بازار های این شهر عرضه می شوند که می توان با آنها هم به تماشای تلویزیون پرداخت.
اکنون افغانها بدون هیچ محدودیتی به تازه ترین خبرها از معتبرترین رسانههای جهان دسترسی دارند. میتوانند در دورترین روستاها از تلفن های دستی خود به سادگی استفاده کنند و صدای خود را به دور ترین نقاط دنیا بفرستند.
چند روز پیش در جریان اجرای یک برنامه ی رادیویی در بی بی سی بودم. در میان کسانی که برای شرکت در این برنامه از داخل و خارج افغانستان زنگ زدند یکی هم شخصی از روستای زادگاهم تبر در ولسوالی سنچارک بود.
او از مشکلاتی می گفت که اهالی روستا از ناحیه ی کمبود آب آشامیدنی داشتند. صدای او را همه ی مردم جهان می شنیدند. چنین چیزی شاید تا ده سال پیش برای ما رویایی بیش نبود اما حالا این رویا به واقعیت بدل گشته است.
نوجوان مزاری که حالا و بعد از تماشای یک برنامه ی طنز در تلویزیون دستی اش از تازه ترین وقایع خبری جهان و کشورش با خبر شده بود موبایل خود را بست، با قدیفه اش عرق صورت خود را پاک کرد و سوار موتری شد که او را به مرکز شهر می برد. سرزمین من رو به پیشرفت دارد و قرار است در آینده همه ی موترها از هر مسیری به شهرهای پر از سایه های درختان و مردمی با تلویزیون های همراه در دست، برسند.
جمعه ۲۴ آوریل ۲۰۰۹
نیایش
خدایا! از آنچه از تو دورم می کند، دورم کن!
خداوندا! مرا گرفتار عذابی مگردان که پیامد اعمال بدم باشد.
خدایا! کاری کن تا دستم به کاری ناروا مشغول نگردد،
تا پایم به راهی ناروا نرود، تا نگاهم به چیزی ناروا دوخته نگردد، تا
زبانم به سخنی ناروا گویا نباشد.
خدایا! سرچشمه ی همه ی زیبایی ها تویی،
مرا از زیبایی مخلوق خود بی نیاز بگردان تا افلاک را به خاک نداده باشم.
خدایا! همواره زبانم را به ذکر خود گویا بدار.
خدایا! صاحب جان و تن من تویی،
توفیقی بده تا تن و جانم در خدمت تو باشند.
خدایا! مرا از همصحبتی آنان که همصحبت تو هستند بهره مند بگردان!
خدایا! از نزدیکی به آنان که به دوری از تو شاد اند، بی نیازم کن.
خدایا! بزرگی تو بیش از آن است که در کلام من بگنجد، به بزرگی خود بر زبان قاصرم ببخش!
خدایا! من مدام به تو نیاز دارم و تو مدام از من بی نیازی.
خدایا! به حق آنان که پاک از دنیا رفتند، کاری کن تا ناپاک از دنیا نروم.
خدایا! به صفای دل آنان که تنها تو را پرستیدند و تنها با تو ماندند، مگذار بی تو بمانم.
خدایا! خود ناتوانم و توان دیدن ناتوان تر از خود را ندارم.
خدایا! ناتوانی را اسیر توانگری مگردان!
خدایا! تو سرپرست بی سرپرستانی، پناه بی پناهانی و کس بی کسانی. من بی سرپرستم، بی پناهم، بی کسم.
خدایا! مگذار برای رسیدن به لذتی آنی، عذابی ابدی را به جان خریده باشم.
خدایا! آنان که پدری و مادری ندارند، تو را دارند.
خدایا! به حق یتیمانی که به امید تو رها شده اند، سایه ی لطفت را از سرم کم مکن!
یکشنبه ۱ مارس ۲۰۰۹
سیمای یک مرگ
یوسف قوماندان پدر کلان مرا به کوچه فراخوانده بود. کسی در کوچه نبود. پدر کلانم با یوسف قوماندان صحبت می کرد. یوسف قوماندان سوار بر اسب سرکش و سرخ رنگی بود. در پشت اسب دختر خوردسالی سوار بود این دختر به پدر کلان من به زبان فارسی می گفت: کاکا جان مره می کشه، پدر کلانم که معلوم بود نمی توانست این دختر را از کام مرگ نجات دهد، به او می گفت: نی نمی کشه. در کوچه کسی نبود، آفتاب از پشت آخرین تپهها ناپدید میشد و تاریکی شب آهسته آهسته سراسر دهکده را فرا میگرفت. پدرکلان، با مردی که حالا تفنگ بر شانه داشت و جانش دستخوش غرور بود، سالها پیش طرح آشنایی ریخته بود. اما آن روز، گویی این مرد آمده بود تا گرگی را که سالها در لباس شبان زندگی کرده بود به همه بنمایاند. هوا تاریک میشد، اسب چموش او به راه افتاد و صداها در میان گرد و خاکی که از سم اسب برخاسته بود، ناپدید شد. آن شب در خانه ی ما همه می دانستند که بر آن دختر چه می گذرد. تابستان بود، ما همه در برنده می خوابیدیم، مادر کلانم لحظه ای از گورستان دهکده که حالا چراغانی شده بود چشم بر نمی داشت و در حالی که از دور به آن خیره شده بود غرق در افکار خود بود. شاید مادر کلان پایان زود هنگام یک آغاز شتاب زده را در سیمای چراغانی گورستان تماشا می کرد. از آغاز رفتن دختران محله به مکتب دیری نمی گذشت که مجاهدان آمدند و با خشم مکاتب را به آتش کشیدند. آن شب دخترک مهمان گورستان بود. نخستین مجاهدان روستای من هنوز جایی برای خوابیدن نداشتند و شاید هم داشتند اما ترجیح داده بودند شبی را در گورستان به صبح برسانند. اما فردای آن شب آشکار شد که دخترک را کشته بودند. نمی دانم با جنازه اش چه کردند آیا در همانجا به خاکش سپردند یا به خانواده اش در تگزار تحویل دادند. شاید نخستین چیزهایی که از روزگار کودکی به یاد دارم چیزی هایی در همین حول و حوش و متعلق به سال هایی باشد که به تازگی روزگار داودخان به سر رسیده بود و حکومت مورد حمایت شوروی در صدد استحکام پایه های حاکمیتش در محلات دور افتاده بود.
بیرقها و بامها
کاکای من سپیداری را که هنوز در نخستین ماه های سر بر آوردنش بود و تازه برگ های کوچکش در هوای بهار به لرزش در می آمدند، از ریشه کند، آن را تراشید و پوست سبزش را دور کرد. بوی پوست سپیدار که من آن را بسیار دوست می داشتم در هوا پراگنده شد. کاکایم در یک سر این چوب تازه و تر، پارچه ی سرخی بست و بدینگونه بیرق سرخی که نشانه ی نا خواسته ی خشنودی خاندان ما از پیروزی انقلاب بود بر دیوار بلند مشرف به کوچه، در خانه ی ما آویخته شد. دیگران نیز همین کار را کردند. نگاه که می کردی سراسر قریه را بیرق سرخ فرا گرفته بود و اهتزاز بیرق ها چشم اندازی سرخ به رنگ خون را تا دور ها می گسترانید.گویی در آن دورها آسمان آبی در انتهای دریایی از خون شناور شده است. از خوب و بد روزگار با خبر نبودم در آن سالها پدرم در غزنی به خدمت افسری مشغول بود و من که بیش از شش سال نداشتم و نواسه ی ارشد پدرکلان خود بودم همیشه با او می بودم. مدتی گذشت، شبی در حاشیه ی قریه در خانه ی مامای پدر به مهمانی رفته بودیم، مهمانخانه ی مردان پر از افرادی بود که هیچ کدام شان را نمی شناختم، اینها از دیگر قسمت های دهکده آمده بودند تا با تفنگ های شان از ده محافظت کنند. گل آقا پسرکاکای پدرم نیز در میان آنان بود. همه گوش به رادیو بودند و دم به دم درباره ی خبرهایی که از کابل پخش می شد چیزهایی می گفتند. یکی گفت حفیظ الله امین "بر تخت نشسته" است. کوچکتر از آن بودم که بدانم چه تفاوتی میان او و نورمحمد ترکی که حالا از قدرت کنار زده شده بود، وجود دارد. روزی همه ی مردم به محلی در خارج از روستا فرا خوانده شدند. همه رفتند پدرکلان مرا هم با خودش برد. مردی را به یاد می آورم که لباس خاکی رنگ نظامی بر تن داشت. نمی دانم چه کسی گفته بود که اسم او لونگ خان است. لونگ خان همه را با دقت ورانداز می کرد و یکی یکی افراد دلخواهش را فرا می خواند و دستور می داد سوار گاز شصت و ششی که آنجا بود شوند. پدرکلان من و دو تا از برادرانش، شوهر خاله ام و پدرکلان مادری ام از جمله ی سوار شدگان به آن موتر بودند. پدر کلان، مرا به کاکایم سپرد و با لبخندی مبهم دستی به رویم کشید و برخاست. مردم پراگنده شدند. کاکایم سراسیمه بود، بر می گشتیم. کسانی مشغول کندن سنگر بودند. همه چیز برای من مبهم و دور از فهم بود. یک سال گذشت و هیچ خبری از هر دو پدرکلان من و رفتگان دیگر نبود. یک سال بعد از این واقعه خیراتی در خانه ی ما به راه افتاد و آن شب مادربزرگ با صدای بلند می گریست و به زانوهای خود می زد و می گفت فرزندانش یتیم شده اند. من که یک سال تمام از همه پرسیده بودم پدرکلانم را کجا برده اند و چرا بر نمی گردد آنشب برای نخستین بار فهمیدم که پدربزرگ دیگر برنخواهد گشت.
اشتراک در:
پیامها (Atom)